روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.....

نوشته شده توسط thelittleprince در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده است ؟! چرا روح مرا به زنجیر میکشید
سایهی لطفتان هیمهی آتشیاست که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمیخواهم از شما هیچ نمیخواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینهی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظارهگر پرواز من خواهی بود
و دیگر هیچ...
نوشته شده توسط thelittleprince در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
نوشته شده توسط thelittleprince در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
با شروع جنگ جهانی اول(1914)انیشتین که از همسرش جدا شده بود اکثرا مجبور بود در رستوران ها غذا بخورد.به همین خاطر درباره ی او لطیفه های رستورانی زیادی ساخته شد که مشهورترین آنها از این قرار است:
روزی انیشتین وارد رستورانی شدگارسون لیست غذا را جلوی او گذاشت و چون انیشتین عینک به همراه نداشت به گارسون گفت: ((متاسفانه من نمی توانم لیست غذا را بخوانم.لطفا شما برایم بخوانید))
گارسون که انیشتین را نمی شناخت گفت((قربان متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم!!!!))

نوشته شده توسط thelittleprince در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟... خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا.... آدم گفت چشم... خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم.... و آدم به دنیا اومد........ اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت.... سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........ دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت...... خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت...... یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد ....... به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها... و آدم باز هم گریه كرد....... وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده... خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه...... وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت...... بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست ..... اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند... .![]()
نوشته شده توسط thelittleprince در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت
زمانی که اسکندر پادشاه مقدونی به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکر کشی به ایران انتخاب شد از همه ی طبقات برای تبریک نزد او می آمدند اما دیوژن حکیم معروف یونانی که درکورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد اسکندر شخصا به دیدار او رفت .دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود (شعار این دسته قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع طمع بود) در برابر آفتاب دراز کشیده بود . چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آمد خیره کرد اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغناء و بی اعتنایی را حفظ کرد اسکندر به او سلام کرد سپس گفت((اگر از من تقاضایی داری بگو)) دیوژن گفت((یک تقاضا بیشتر ندارم .من از آفتاب استفاده می کردم تو اکنون جلو آفتاب را گرفته ای کمی آن طرف تر بایست!))
این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد با خود گفتند((عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی کند.اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغناء نفس دیوژن حقیر دید.سخت در اندیشه فرورفت.پس از آنکه به راه افتادبه همراهان خود که فیلسوف را ریشخند می کردند گفت((به راستی اگر اسکندر نبودم دلم می خواست دیوژن باشم)).
نوشته شده توسط thelittleprince در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
و زبان...........!
((...روباه آه کشان گفت:همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا .همه ی مرغ ها عین همند .این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند :صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون تازه نگاه کن آنجا آن گندم زار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است.پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد آن وقت گفت :اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سردرآرم.
روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سردرآرد.انسان ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ...تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:راهش چیست؟
روباه جواب داد باید خیلی خیلی حوصله کنی اولش یک خورده دورتر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی .چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است.عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی.))
برگرفته از اثر جاودانه ی Antoine de saint Exupery
The Little Prince![]()

نوشته شده توسط thelittleprince در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد . هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است . چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟!!!
نوشته شده توسط thelittleprince در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری

نوشته شده توسط thelittleprince در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY